گاهی اوقات به شدت دلتنگ ملیکا میشدم. از طرفی سختی امتحان جامع که اون ترم درگیرش بودم و از طرف دیگه دوری از خانواده مخصوصا دخترم ملیکا، گاهی واقعا برام سخت بود. مخصوصا سرعت اینترنت در ایران طبق معمول کم بود و اسکایپ هم خوب کار نمیکرد و گاهی خیلی پکر میشدم. زیبا هم گاه و بیگاه دلتنگ خانواده میشد و مینشست و گریه میکرد. یک روز هر دو خیلی پکر بودیم و تصمیم گرفتیم بریم تا South city plaza که نزدیک خونه بود که هم هوایی تازه کنیم هم آب آشامیدنی بگیریم. طبقه زیرین این مرکز خرید جایی بود شبیه انبار وسایل عتیقه که چینی ها لوازم چوبی و دکوری قدیمی میفروختند و بیشتر بازدید کنندگان مرکز خرید طبقه همکف رو که سوپر مارکت و داروخانه و پوشاک فروشی داشت رو میدیدند. من و زیبا رفتیم پایین و مشغول دیدن وسایل قدیمی شدیم. توی اون طبقه یک آکواریوم فروشی هم بود که من رو سرگرم میکرد و از دیدن ماهیهای رنگی آرامش میگرفتم. ما بخاطر ماهیها رفته بودیم پایین ولی محو وسایل زیبای چوبی و سنگی قدیمی شدیم. همه خیلی گرون قیمت بودن و روشون نوشته بود دست نزنید. ما خیلی پکر بودیم و زده بودیم به سیم آخر و فقط قصد اذیت داشتیم پس بدون توجه به نوشته ها روی صندلیهای قدیمی مینشستیم و با مجسمه ها عکس میانداختیم. فروشنده های چینی اون قسمت اکثرا انگلیسی بلد نبودن و اونها به چینی به ما چیزهایی میگفتن و سعی میکردن ما رو از وسایل دور کنن و ما هم فارسی جواب میدادیم و با وسایل عکس میگرفتیم. رفتن و یک جوان چینی آوردن و اون انگلیسی برامون توضیح میداد که نباید با وسایل عکس بگیریم و یا بهشون دست بزنیم و ما هم وانمود میکردیم نمیفهمیم و به کارمون ادامه میدادیم. آخرش دیگه فروشنده ها از رو رفتن و گذاشتن ما با آرامش لا به لای
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل حسنی
تاريخ: يکشنبه
1 مرداد
1402 ساعت: 15:51