روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی

خرید بک لینک
گاهی اوقات به شدت دلتنگ ملیکا میشدم. از طرفی سختی امتحان جامع که اون ترم درگیرش بودم و از طرف دیگه دوری از خانواده مخصوصا دخترم ملیکا، گاهی واقعا برام سخت بود. مخصوصا سرعت اینترنت در ایران طبق معمول کم بود و اسکایپ هم خوب کار نمیکرد و گاهی خیلی پکر میشدم. زیبا هم گاه و بیگاه دلتنگ خانواده میشد و مینشست و گریه میکرد. یک روز هر دو خیلی پکر بودیم و تصمیم گرفتیم بریم تا South city plaza که نزدیک خونه بود که هم هوایی تازه کنیم هم آب آشامیدنی بگیریم. طبقه زیرین این مرکز خرید جایی بود شبیه انبار وسایل عتیقه که چینی ها لوازم چوبی و دکوری قدیمی میفروختند و بیشتر بازدید کنندگان مرکز خرید طبقه همکف رو که سوپر مارکت و داروخانه و پوشاک فروشی داشت رو میدیدند. من و زیبا رفتیم پایین و مشغول دیدن وسایل قدیمی شدیم. توی اون طبقه یک آکواریوم فروشی هم بود که من رو سرگرم میکرد و از دیدن ماهیهای رنگی آرامش میگرفتم. ما بخاطر ماهیها رفته بودیم پایین ولی محو وسایل زیبای چوبی و سنگی قدیمی شدیم. همه خیلی گرون قیمت بودن و روشون نوشته بود دست نزنید. ما خیلی پکر بودیم و زده بودیم به سیم آخر و فقط قصد اذیت داشتیم پس بدون توجه به نوشته ها روی صندلیهای قدیمی مینشستیم و با مجسمه ها عکس میانداختیم. فروشنده های چینی اون قسمت اکثرا انگلیسی بلد نبودن و اونها به چینی به ما چیزهایی میگفتن و سعی میکردن ما رو از وسایل دور کنن و ما هم فارسی جواب میدادیم و با وسایل عکس میگرفتیم. رفتن و یک جوان چینی آوردن و اون انگلیسی برامون توضیح میداد که نباید با وسایل عکس بگیریم و یا بهشون دست بزنیم و ما هم وانمود میکردیم نمیفهمیم و به کارمون ادامه میدادیم. آخرش دیگه فروشنده ها از رو رفتن و گذاشتن ما با آرامش لا به لای روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی...

ما را در سایت روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 55 تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 15:51

من باید نوشتن پایان نامه رو نهایی میکردم و لازم بود دائم مالزی باشم و پایان نامه رو با اساتید چک کنم برای همین با محمد سینا که تازه یکساله شده بود و مامان به مالزی برگشتم. یک آپارتمان از اینترنشنال هاوس دانشگاه و یک ماشین کانچیل اجاره کردم. مامان حدود یک ماه پیشم موند که از محمد سینا نگهداری کنه ولی چون باید به ملیکا هم رسیدگی میکرد برگشت و من برای محمد سینا پرستار گرفتم. از اونجا که توی مالزی بچه دزدی خیلی زیاد بود و به راحتی نمیشد به کسی اعتماد کرد عروس استادم که به تازگی ازدواج کرده بود پرستار محمد سینا شد و بعد از رفتن مامان رها اومد پیش من که من و بچه تنها نباشیم و کلا که من و رها دلمون میخواست همش با هم باشیم و ماجراهای جدیدی رو تجربه کنیم. صبح ها ساعت 8 جوهانا می آمد و من و رها میرفتیم کتابخانه و ظهر برای ناهار برمیگشتیم. دوباره ساعت 2 تا 5 رو هم میرفتیم کتابخانه و برنامه خیلی سنگینی داشتیم. معمولا صبح ها غذا رو آماده میکردیم و توی پلوپز یا روی شعله کم گاز میگذاشتیم که موقع برگشت آماده باشه. برای جوهانا همسرش غذا از بیرون میخرید و می اورد و قبل از اومدن ما با هم میخوردن و ما هم به رسم ایرانی خودمون به جوهانا تعارف میکردیم و اون هم با ما همراهی میکرد و غذاهای ما رو دوست داشت. اون روز رها یک ماکارونی خیلی عالی درست کرد و توش کلی ادویه کاری هم ریخت که تند هم بشه. موقع بیرون رفتن از خونه گفت غذا خیلی عالی شده و چه صفایی کنیم ظهر...اصلا امروز به هیچکس از این غذا تعارف نمیکنم ها...منظورش به پرستار بود...رفتیم کتابخونه و ظهر گرسنه و خسته داشتیم میومدیم سمت ماشین که رها ماشینی رو بهم نشون داد که چرخش رو پلیس دانشگاه قفل چرخ زده بود و خندید و گفت چه حالی میشه طرف وقتی بیاد اینو روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی...

ما را در سایت روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 66 تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 15:51

تو دوره ای که من و رها و محمد سینای کوچک در اینترنشنال هاوس دانشگاه بودیم من خیلی مشغول نوشتن پایان نامه بودم و از طرفی هم بچه و گرفتاریها باعث میشد بخوام همه کارها رو تا جایی که میشه با سرعت انجام بدم ولی رها همیشه آرامش خاصی در کارهاش داشت و به قول خودش perfectionist بود و کارها رو تمام و کمال انجام میداد. ساختمانهای اینترنشنال خیلی شیک و تر و تمیز نبودن. واحد ما تازه رنگ شده بود و ما همه پنجره ها رو هم با توری پوشانده بودیم ولی نمیدونم چطوری گاهی مارمولک میومد. البته مارمولک و مورچه در مالزی در اکثر خانه ها به وفور هستند فقط در مجتمعهای درست و حسابی مثل همون east lake یا heritage که ما قبلا بودیم به دلیل سمپاشی گسترده از این موارد نداشتیم. توی آپارتمان اینترنشنال ما یک اتاق مطالعه داشتیم که من و رها هر کدام لپ تاپ و کتابهامون رو سمتی میذاشتیم و از طریق سوکت به اینترنت وصل میشدیم. یک شب وقتی من خیلی مشغول آماده سازی یک اسلاید بودم و محمد سینا هم بهانه میگرفت، رها هراسان منو صدا زد و گفت گوشه دیوار بالای جایی که من درس میخونم یک مارمولک بزرگ هست. اینو باید بگم که دوستم رها باید از عینک یا لنز استفاده میکرد ولی عینک که نمیزد و دوست نداشت و لنز رو هم که غروب بعد از اومدن از دانشگاه در می آورد که چشمهاش استراحت کنن و من انواع سو استفاده و نامردی رو در این زمان در حقش میکردم. من که دستم بند بود و حوصله رسیدگی به مساله مارمولک رو نداشتم اومدم توی اتاق مطالعه و دیدم مارمولک خیلی بزرگی دقیقا بالای کامپیوتر رها و در محل اتصال دیوار و سقف به هم بی حرکت ایستاده و به ما نگاه میکنه. خیلی خونسرد به رها که داشت با یکی از خواهر زاده هاش توی اسکایپ چت میکرد گفتم: عزیزم این ترک دیواره نه ما روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی...

ما را در سایت روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 67 تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 15:51

صفحه بندی